×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار امروز

امروز : چهارشنبه, ۳۰ مهر , ۱۳۹۹  .::.   برابر با : Wednesday, 21 October , 2020  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
شکایت از دختر 18 ساله افغان توسط هوویش

 

شکایت از دختر 18 ساله افغان توسط هوویش

; این ها بخشی از بیانات زن 38ساله ای است که به دنبال شکایت هوویش و به اتهام ایجاد مزاحمت به کلانتری احضار شده بود .

این زن درباره سرگذشت خود به متخصص اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت : تازه دیپلم گرفته بودم که «برات» به خواستگاری ام آمد و من خیلی زود با شادمانی لباس سفید عروس را به تن کردم . همسرم اگر چه پادوی بازار بود و هر روز در یک فروشگاه فعالیت می‌کرد ولی من به درآمد اندکش توجهی نداشتم . هر روز پای سفره شام انتظارش را می کشیدم چون بدون او لقمه خوراک از گلویم پایین نمی رفت . عاشق «برات» بودم و چیزی جز او نمی دیدم , او هم با من مهربان بود و من در عمق چشمانش «دوست داشتن» را با تمامی وجودم حس می‌کردم ولی هر روز , هر ماه و هر سال که از زندگی مشترک مان سپری می‌شد ترسی عجیب قلبم را می تکان داد و نگرانی در چشمانم موج می زد چرا که با گذشت چند سال از زندگی مشترک هنوز حامله نشده بودم .

آهسته آهسته حرف و حدیث‌ها در میان اطرافیانم آغاز شد به گونه‌ای که مرا «اجاق کور» می خواندند و من هم شکایتی نداشتم . آن قدر برای معالجه نازایی نزد پزشکان مختلف رفته بودم که دیگر حتی شنیدن اسم داروی نازایی هم آزارم می داد . داروهای گیاهی , شیمیایی , سنتی و توصیه‌ها و تجربه های دیگران هم فایده ای نداشت . همسرم اگرچه سعی میکرد خودش را خونسرد نشان بدهد اما می دانستم در وجودش غوغایی برپاست . برای کاهش این فشارهای روحی و روانی , هر کاری را که از من می خواست برایش انجام می دادم . هیچ کدام از خواسته های همسرم را کسر شأن نمی دانستم و از صمیم قلبم در برابرش تعظیم می‌کردم و او نیز ظاهرا از این شرایط شکایتی نداشت . «برات» در زمینه تعمیر لوازم برقی و خانگی مهارت یافته بود و دیگر خودش تعمیرگاه داشت .

شکایت از بچه دار نشدن

 

شک کردن به شوهر!!

حدود 18سال از این زندگی مشترک می گذشت که آهسته آهسته سوءظن عجیبی در وجودم رخنه کرد . رفتار و گفتار «برات» به شدت تغییر کرده بود , دیگر آن حس عمیق «دوست داشتن» در چشم هایش وجود نداشت . هر روز با یک بهانه جدید پای سفره شام می نشست و طوری از بچه سخن می گفت یا این که به گوشه دیگر سفره خیره میشد که جگرم را آتش می زد . با چشمانی اشک آلود و بغضی در گلو لقمه غذا را می بلعیدم .

هر چند در این قصه تقصیری نداشتم البته به دلیل همین نازایی انواع فشارهای روحی و روانی را تحمل میکردم تا جایی که بالاخره برات برگه ای را مقابلم گذاشت و از من برای ازدواج دوم رضایت گرفت . با آن که از صمیم قلبم راضی به این عمل نبودم اما برای خوشحالی شوهرم از هیچ کاری دریغ نداشتم . در عین حال حتی ذره ای تصور نمی کردم که روزی برات هوویی بر سرم بیاورد اما سوءظنی عجیب مانند خوره به جانم افتاده بود , به این دلیل که احساس میکردم او با زن دیگری در ارتباط است و دیگر عاشقانه نگاهم نمی‌کند .

تعقیب همسر و برملا شدن رازی چند ساله!

این بود که ناخواسته به تعقیب او پرداختم و متوجه شدم در منطقه پایین شهر وارد منزل فردی نا آشنا شد و چند دقیقه بعد در حالی از آن خانه بیرون شد و پشت فرمان پرایدش نشست که دختری کم سن و سال او را همراهی میکرد . آن ها به منطقه ییلاقی طرقبه رفتند و داخل رستوران شدند . من هم فورا با همان خودروی اجاره‌ای به محله آن دختر بازگشتم .

تحقیقاتم به بهانه امر خیر نشان داد «لیلا» دختری 16ساله و از اتباع خارجی است که بعداز فوت پدر , در کنار مادرش زندگی می نماید . او با همسرم چهار ماه قبل از آن و زمانی که برای تعمیر تلویزیون به خانه آنها رفته بود آشنا شده بود . حدود دو سال این راز را در سینه‌ام نگه داشتم اما وقتی روزی در حال عصبانیت به‌این رابطه اشاره کردم , دیگر برات هم ارتباط اش را علنی کرد و اظهار کرد : «یا بساز یا طلاق بگیر! چون همسرم حامله است و من می بایست بیشتر روزها را نزد او باشم . » با دلی شکسته تصمیم به طلاق گرفتم و نزد آن دختر 18ساله رفتم و به دلداده شوهر 43ساله‌ام گفتم : می‌دانی آشیانه مرا خراب کردی تا سایبانی برای خودت درست کنی؟!

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.